ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
325
معجم البلدان ( فارسى )
محمد پسر ابراهيم اصفهانى تاجر برشنود . او از بو على سرخسى اجازت داشت . بو سعد از او برنوشت . ولادت او در دههء آخر ، رمضان 468 به بلخ بود و مرگ او در خورنق در 17 رمضان 551 . اما آن خورنق كه در امثال و اشعار عرب فراوان آمده است ، هيچ يك از اين دو خورنق نبوده ، بلكه جايگاهى در كوفه بوده است . بو منصور گويد : [ 491 ] نام نهرى است و چنين گواه آرد : و تجبى اليه السّيلحون و دونها * صريفون فى انهارها و الخورنق « 1 » چنين است گفتهء ابن سكّيت دربارهء خورنق اما آنچه مورّخان درباره آن گفتهاند اينست كه خورنق كاخى بوده است در بالاى حيره . و دربارهء سازنده آن اختلاف است . ميثم ابن عدى مىگويد : دستور دهندهء ساختمان خورنق نعمان پسر امرؤ القيس پسر عمر پسر عدى پسر نصر پسر حارث پسر عمر پسر لخم پسر عدى پسر مرّه پسر ادد پسر زيد پسر كهكلان پسر سبا پسر يعرب پسر قحطان است . او هشتاد سال حكومت كرد و خورنق را در 60 سال ساخت . مهندس آن مردى رومى بنام سنمّار بود . او دو سه سال كار مىكرد و پنج سال كمابيش غايب بود . و چون او را مىخواستند نمىيافتند و هنگامى كه مىآمد براى غيبت خود دليل مىتراشيد . او بدين ترتيب 60 سال را بگذراند ، تا كار ساختمان بپايان رسيد . پس نعمان بر بام آن برآمد و نگاهى به دريا انداخت ، و سپس راهى پشت بام گشته نگاهى به بيابان انداخت ، او ماهيان دريا و سوسمارهاى بيابان و آهوان نخلستان آن را بديد ، پس گفت من مانند اين كاخ نديده بودم ! سنمّار در پاسخ گفت : من جاى يكى از آجرهاى اين ساختمان را مىشناسم كه اگر آن را بيرون آورم همهء كاخ فرو مىريزد . نعمان پرسيد : آيا جز تو كسى جاى آن را مىداند ؟ پاسخ داد : نه ! و من آن را پنهان خواهم داشت . پس نعمان دستور داد سنمّار را از بالاى كاخ به پائين پرتاب كردند ، تا تن او تكه تكه شد و ضرب المثل عرب گرديد كه شاعرشان چنين سرايد : جزانى جزاه اللّه شرّ جزاء * جزاء سنمّار و ما كان ذاذنب سوى دمّه البنيان ستّين حجة * يعلّ عليه بالقراميد و السّكب فلمّا رأى البنيان تمّ سحوقه * و آض كمثل الطّود و الشّامخ الصّعب فظنّ سنمّار « 2 » به كلّ حبوة * و فاز لديه بالمودّة و القرب فقال اقذفوا بالعلج من فوق راسه * فهذا لعمر الله من اعجب و الخطب اين داستان را بسيار نقل كردهاند و كار سنمّار نيز ضرب المثل شده است . نعمان چندين بار بر شام هجوم برد ، او پادشاهى درشت خو بود . آوردهاند روزى در مجلس خود در بالاى خورنق نشسته بود و از آنجا به سرزمين نجف كه در باختر است و باغها و نخلستانها و رودخانههاى اطراف . [ 492 ] و فرات در خاور كه در پشت خورنق است مىنگريست . نهر فرات به گرد تپهء عاقول همانند يك خندق مىچرخد پس منظره باغها و سبزهزار و جويها او را خوش آمد پس از وزير خود پرسيد : آيا منظرهاى به اين زيبائى ديدهاى ؟ پاسخ داد : نه به خدا اى پادشاه ! من مانند آن را نديدهام به شرط اينكه هميشگى باشد . نعمان پرسيد : آنچه هميشه مىماند چيست ؟ وزير پاسخ داد : آنچه به آخرت بازگردد . نعمان گفت : چگونه مىتوان آن را بدست آورد ؟ وزير پاسخ داد : با ترك هوى و هوس اين دنيا و پرداختن به پرستش خدا . پادشاه از همان شب لباس پشمينه پوشيد و پنهانى كاخ را رها كرد و بگريخت و كسى تا كنون جاى او را نمىداند . فرداى آن روز كسان او طبق معمول به دروازه كاخ آمدند پس به ايشان اجازه ورود داده نشد ، و چون مدتى طول كشيد اعتراض كردند و جوياى حل مشكل شدند ، و چند روز اين وضع ادامه داشت ، تا آشكار شد كه شاه تخت و تاج را رها كرده و به زهد و پرهيزكارى در كوهستان رفته است . و بعد از آن هيچگاه ديده نشد . گويند : وزير او نيز به همراه او رفته بود . عدى پسر زيد دربارهء اين داستان چنين مىسرايد : و تبيّن ربّ الخورنق اذ شرّف * يوما و للهدى تفكير سرّه ماراى و كثرة ما يملك * و البحر معرضا و السّدير « 3 »
--> ( 1 ) . سيلحون و در پائين آن صريفون با نهرهايش و خورنق به او باج مىدهند . ن . ك : ج 3 : ص 3 : س 19 . ( 2 ) . به من كيفر داد ، كيفرى سنمّارى ، كه هيچ گناه نداشت جزء اينكه 60 سال كاخ را ساخته بود كه در آن مدت آجر روى آجر مىگذاشت پس چون ساختمان را پايان يافته ديد كه همانند كوهى بلند شده است سنمّار گمان كرد كه اكنون پاداشى گرانبها خواهد داشت و نزد او گرانقدر خواهد شد ولى مالك دستور داد كه اين پست را از كله كاخ سرنگون سازيد به خدا سوگند كه اين از شگفت انگيزين مصيبتها بود . ( 3 ) . اين بيت ، در چ ع 3 : 60 : 1 تكرار شده است .